دوشنبه هفتم شهریور 1384
یک باغ در صورت او مخفی است!
آنجا که گل سرخ و یاس سپید می رویند
یک بهشت آسمانی،
آن جا که میوه ها به بار می نشینند
گیلاسها می رسند
و کسی آنها را نمی چیند
تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد در آیند،
هم چون مروارید درخشان،
گیلاسها ردیف به ردیف کنار هم نشسته اند
و لبخندش
گل سرخی است پنهان
زیر برف
نه اشراف زاده نه شاهزاده
هیچ کس را توان تصاحب این مروارید نیست
تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد در آیند.
چشمانش هم چون فرشتگانی است
که در سکوت،جهان را به نظاره نشسته اند
و ابروانش
هم چون کمانی که تهدید مرگ را تداعی می کنند
هر تلاش دست وچشم
برای تصاحب آن گیلاسهای مقدس بی ثمر است
تا وقتی که گیلاسهای رسیده،خود به فریاد در آیند!
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مرجان در ساعت 20:45 | لینک
|
