تبليغاتX
ماهی قرمز

سلام

ها ها 

ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ..............................

خوبید؟

 

 

منم خوبم

 

همین دیگه این مامان من نمی زاره که ....................................................

                          اومده اینجا هی میگه بلند شو بلند شو ...؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

                                                                               خدافظ

نوشته شده توسط مرجان در ساعت 0:16 | لینک  | 

سلام

خوبید موبید چطورید؟

می دونم یه ده بیست سالی هست که پیدام نیست و شما دلتون برای من خیلی تنگولیده

والا این درسا نمی ذارن آدم نفس بکشه حالا هر چند من نخوندم ولی فکرشم منو آزار می داد

خلاصه که تموم شده  اگه خدا بخواد

حالا دیگه بسه نمی خواد خیلی وارد زندگی خصوصی من بشید
خب

اینو بخونید:

رفتم توی اتاقم و داشتم به دیواره اتاقم نگاه می کردم که یه دفه یه دونه مشت ناقابل خورد توی صورتم

می خواستم فرار کنم که یهو سقف اومد پایین خورد توی سرم.ولو شده بودم روی زمین نمی دونم دیوار دور سر من می چرخید یا من دور سر دیوار می چرخیدم

هنوز درست حالم سر جاش نیومده بود که دیوارم نامردی نکرد و با پاش یه دونه لگد زد به پام

می خواستم از اتاقم بیام بیرون ؛هنوز به در اتاقم نرسیده بودم که درآنچنان باز شد که انگار یه دونه غول چاق اون طرفش وایساده بود منتظرم تا من برسمو منو نابود کنه .

حالا یه ساعت بعد.......

من مرده بودم باورم نمی شه

خلاصه که من اینو براتون نوشتم که وقتی میرید توی اتاقتون مواظب خودتون باشید
از من گفتن بود دیگه بقیه اش با خودتون


نوشته شده توسط مرجان در ساعت 20:54 | لینک  | 

هرگز نگو دوست داری

اگر حقیقتا بدان اهمیت نمیدهی

درباره ی احساسات سخن نگو

اگر واقعا وجود ندارد

هرگز دستی را نگیر اگر قصد شکستن قلبش را داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدانی که جدا میشوی

هرگز به چشمانی نگاه نکن

وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده

وقتی میدانی خداحافظی در پیش است

به کسی نگو تنها اوست

وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی 

قلبی را قفل نکن

وقتی کلیدش را نداری 

                  

 

نوشته شده توسط مرجان در ساعت 23:49 | لینک  | 

سلام

کاشکی ده تا مامان داشتم 2تاشون کارهارو می کردند 8 تاشون هم با من بازی می کردند اون وقت هیچ وقت حوصله ام سر نمی رفت

کاشکی هر چی از بستنی ام می خوردم هی بزرگتر می شد اون وقت از تموم شدنش نمی تر سیدم

کاشکی اندازه ام دست خودم بود اون وقت هر وقت می خواستم لای علفها قایم می شدم

یا اینکه مثل زرافه برگهای بالای درختها رو می خوردم

کاشکی ماهی قرمزم بلد بود پرواز بکنه اون وقت هر وقت بیرون می رفتم اونم با خودم می بردم

کاشکی همیشه در مسافرت بودیم اون وقت هر وقت تعطیل بود می رفتیم خونه استراحت می کردیم

کاشکی لباسهای خوشگل و نرمم هم با من بزرگ می شدند اون وقت دیگه مجبور نبودم لباسهای زبر و زشت بپوشم

کاشکی الان یک ظرف پر از توت فرنگی و خامه اینجا بود

مامان میشه برام یه ظرف پر از توت فرنگی و خامه بیاری؟؟؟

البته عزیزم!!!

کاشکی همه ی کاشکی ها اینطوری بود

نوشته شده توسط مرجان در ساعت 0:42 | لینک  | 

از خیلی خوب به خیلی بد

 

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب...تبدیل به سایه، به باران

شورو شوق...تبدیل شد به لذت، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

با"تا ابد" شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی به ،هیچ وقت

و"مرا دوست داشته باش"تبدیل شد به"به جایی هم (در قلبت) برای من در نظر بگیر"

خیلی زود.

خیلی خوب...زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.

خیلی زود.

 

so good to so bad

it went from so good...to so good...so soon

so good , to so bad , so soon

but nobody told me , so i never knew

it goes from so good ,to so bad

it went from sunshine... to shadows... to rain

it went from passion... to pleasure... to pain

from singing sweet love songs , to cryin the blues

so good... to so bad...so sooon

it started whit words like forever

and went from always , to sometimes , to never

from give me some lovin ... to give me some room

so good... to so bad... so soon

it went rfom so good... to so bad... so soon

so good , to so bad , so soon

if nobodys told you , its time that you know

it goes from so good , to so bad , so soon

so good , to so bad , so soon

 

عمو شلبی                               

نوشته شده توسط مرجان در ساعت 9:6 | لینک  | 

یک باغ در صورت او مخفی است!

آنجا که گل سرخ و یاس سپید می رویند

یک بهشت آسمانی،

آن جا که میوه ها به بار می نشینند

گیلاسها می رسند

و کسی آنها را نمی چیند

تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد در آیند،

هم چون مروارید درخشان،

گیلاسها ردیف به ردیف کنار هم نشسته اند

و لبخندش

گل سرخی است پنهان

زیر برف

نه اشراف زاده نه شاهزاده

هیچ کس را توان تصاحب این مروارید نیست

تا وقتی که گیلاسهای رسیده خود به فریاد در آیند.

چشمانش هم چون فرشتگانی است

که در سکوت،جهان را به نظاره نشسته اند

و ابروانش

هم چون کمانی که تهدید مرگ را تداعی می کنند

هر تلاش دست وچشم

برای تصاحب آن گیلاسهای مقدس بی ثمر است

تا وقتی که گیلاسهای رسیده،خود به فریاد در آیند!

 

                                    

نوشته شده توسط مرجان در ساعت 20:45 | لینک  | 

 

 

منم اومدم

نوشته شده توسط مرجان در ساعت 13:59 | لینک  |